لسان الملك سپهر

299

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

گفتند : كيستى ؟ حارث نام و نشان خود را پوشيده داشت ، چندان‌كه او را بيم و اميد بدادند مفيد نيفتاد . پس آن مقدارش زحمت كردند و بزدند كه مشرف بر هلاك شد ، هم نشان خويش را نگفت . عاقبت ترك او بگفتند . [ پناهندگى حارث در يمامه ] از پس روزى چند بگريخت و به يمامه آمد و در آن اراضى چند تن كودك ديد كه به لعب مشغولند ، از يكى پرسيد كيستى ؟ گفت : من بحير بن ابحر العجلى هستم . پس قدم پيش گذاشت و دامن او را بگرفت و گفت با تو پناه آورده‌ام . بحير به نزد پدر و مادر شتافت ، ايشان نيز رضا دادند و حارث را ايمن ساختند و او را گفتند : به نزد قتادة بن سلمة الحنفى بايدت رفت كه عمّ اين كودك است كه به دو پناه جسته‌اى و سيد سلسله اوست . پس حارث قصد خدمت قتاده كرد وقتى با او نزديك شد از قضا سواران بنى عامر كه در طلب حارث بودند در رسيدند . قتاده با حارث گفت : بشتاب بدين قلعه . پس حارث بدويد و خويشتن را در حصن قتاده افكند و سواران از دنبال در رسيدند . قتاده گفت : اگر حارث به قلعه در نرفته بود او را تسليم شما مىكردم اما اينك در پناه من است و از دو كار يكى با شما توانم كرد . نخست : آنكه زر و سيم با شما عطا مىكنم چندان‌كه بهاى خون او باشد او را بگذاريد و بگذريد ، و اگر نه حارث مردى پياده و بىسامان است او را اسب و سلاح جنگ مىدهم و يك تير پرتابش از اين قلعه دور مىدارم ، آنگاه شما از دنبال او بتازيد و اگر توانيد او را مقتول سازيد . بنى عامر بدين رضا دادند . و الحارث نيز اين را خواست . پس قتاده اسب و سلاح خود به حارث داد و گفت : چون ازين مهلكه بسلامت بيرون شدى سلاح از آن تو باشد اما اين اسب را به من بازفرست . بالجمله حارث لختى برفت و سواران از دنبال او بتاختند و الحارث روى برتافته با ايشان به جنگ درآمد ، گاهى درآويخت و گاهى بگريخت تا به بلاد بنى قشير و اراضى يمامه در آمد . و مردم يمامه او را پناه دادند و ايمن بداشتند و اموال فراوان او را عطا كردند . پس الحارث اسب قتاده را بازفرستاد و صد ( 100 ) شتر نيز به دو هديه